تبليغاتX
حرفهای داغ

حرفهای داغ


داغ - داغ - داغ - آقا اینا ول کن نیستن ، بازم من جواب دارم براشون ، بخونید (قابل توجه آقایان : راهی ، عدالتخواه و آریا فر ) 

 

دوستان عزیزی که مطالب ما رو دیدن که میدونن ما با کی طرف شدیم ، تازه یه دو آتیشه دیگه از بساط دیگه هم اضافه شد، عزیزانی که تازه اومدن باید بگم زیاد مهم نیست باید یه کم مطلب و نظرا تاریخ ۷ تیر رو یه نگاه بندازن و با شخصیت من و این آدما آشنا بشن ، برای سهولت در کار این زیر معرفی و  وبلاگشون رو گذاشتم .

 

 

نفر اول : راهی - حفظ الله تعالی علیه- (متوهم کوچک)      http://www.entezarezohur.blogfa.com

 

نفر دوم: عدالتخواه-رحم الله تعالی-(عاشق فضا-گاگارین ایران)          http://www.qoba.blogfa.com    

 

نفر سوم : اعلاحضرت اریا فر (متفکر بزرگ در صنعت انقلاب)   http://www.farzandeiran.blogfa.com

 

 

 

از راهی متوهم کوچولوی خودمون شروع کنیم :

 

قبل از هر چیزی باید بگم از اینکه خودت رو چسبوندی به گاگارین و کلی مشهور شدی داری حال میکنی.

این متوهم ما میگه که من اصلا" ایران نبودم که ببینم مردم بخت برگشته ما چی میکشن . پس من یه معرفی بشم بدک نیست .من بچه شمرونم ، تهران زندگی و کار میکنم . و باید به عرض برسونم اونی که تو ایران نیست احتمالا" تو یی ، یا اینکه نمی خوای دور و ورت رو ببینی .متوهم کوچولو اینجا ایرانه ، ایران فعلی . تا حلا رفتی پودر رختشویی بخری و ببینی بسته ای ۷۰۰ تومن از ۲ هفته قبلش گرون شده؟ رفتی برنج کیلویی ۳۵۰۰ تومن بخری؟ و ... اگه رفته بودی نه تنها از دین برگشتی بلکه دپرس هم می شدی و مثل همسایه بغلیت روزی سه بار آرزوی مرگ میکردی و یا زانوی غم بغل می کردی چه جوری شکم بچه هات رو سیر کنی. تو و امثال تو فکر کردین با چسبوندن خودتن به امثال گاگارین میتونین چیزی بشین و از این قضیه استفاده کنین تا مردمتون رو با دست موجودات خیالی به اصطلاح خودتون نجات بدین؟ تو کوچولوی متوهم داری عین یه بچه ۵ ساله تو ذهنت خیال پردازی میکنی.

یه تشکر بهت بدهکارم بابت اینکه ازم تعریف کردی و گفتی که من خوش تیپ هستم و لی باید به متوهم خودم عرض کنم بنده اصلا" خوش تیپ نیستم ولی با مقایسه خودم با شما و امثال شما که قیافه های زننده همراه با ریش و پیراهن مشکی و نعلین و گفتن یه سری حرفها زیر لب که من هیچوقت غیر از شنیدن حرف سین (س) چیزی نفهمیدم ، متوجه شدم که خیلی خیلی خوش تیپم. و در مورد مردم و تیپ اونا باید بگم : به تو چه ربطی داره که کی ، چی میپوشه؟ مگه تو مفتشی ؟ مگه تو وکیل وصی مردمی؟ به چه حقی به خودت اجازه می دی که در رابطه با پوشش مردم نظر بدی؟ مگه کسی به تو میگی چرا این فرمی (مثل مثالم در رابطه با خوش تیپی) لباس می پوشی ؟ همه مردم دنیا میتونن هر جور که دوست دارن لباس بپوشن.پس شماها مخالف خوش تیپی هستین نه پوشش اسلامی ، پوشش اسلامی دست آویزی برای شماها که با استفاده از قدرت امثال گاگارین به مردم مسلط بشین .هرچی من فکر میکنم که یک زن الان چه طور میتونه با این هوا گرم ۳ لایه لباس بپوشه ، به نتیجه نمیرسم. آخه مگه میشه من تی شرت بپوشم و اون دختر بدبخت با روسری و مانتو و ... بیاد بیرون ، تازه کلی هم استرس داشته باشه که بگیرن ببرنش .... والا به خدا تو خیلی خری که اینجوری فکر میکنی که این دنیا رو مثل جهنم به خودم زجر بدم که اون دنیا راحت باشم ، دیدی میگم تو متوهمی الکی نمیگم.حالا هی برو بشین زیر لب سین سین کن تا بری بهشت!

در وصف شما در مورد توهین به مراسم دینی باید بگم ، مراسم و مجلس دینی خوبه ، خیلی هم خوبه ، ولی چند بار در هفته؟ یا بهتر بگم چند بار در روز؟ واقعا" تا حالا جایی از دنیا رو دیدی که همه کانالای تلوزیونشون مراسم (عزاداری) مذهبی پخش کنه؟ هر کی دیده بگه من همین جا بهش پاداش میدم.

در رابطه با این که گفتی تا حالا ندیدی یه خوش پوش رو به جرم خوش پوشی و خوش تیپی بگیرن باید به عرض شما برسونم شما یا ایران نیستید یا کور هستین. حالا برای اثباتش عکسای زیر رو ببینید :

 

           

                       6         5          4          3          2          1

 

 

 

میریم سراغ آقای گاگارین(عدالتخواه) اولین ، ببخشید دومین فضا نورد ایرانی

 

میگم آقای عدالتخواه اومدی سر شوخی رو با ما باز کردی مارو مجبور کردی اسم این بنده خدا ، گاگارین رو روت بذاریم ، الان هم تن اون بدبخت داره تو گور میلرزه هم ما رو دچار عذاب متوهم کوچولو میکنی. بگذریم . قبل از اینکه جواب چرندیات خودت رو  که در نظر قبلیت برام گذاشتی ، بخونی برو اول جواب من به اون دو تا دیگه رو بخون تا ببینی من افکارم چیه بعد بیا اینو بخون

اول اینکه ما اگه داغ میکنیم به خاطر اینه که مثل شما به مسائل بی تفاوت نیسیم ، دوم اینکه صفات ذاتی خودت رو سریع قبول نکن چون اگه این کار بکنی من سریعا" چند مورد دیگه مثل: خود فروخته ، خائن ، اجنبی و.... رو بهت میبندم تا در نظر بعدیت اینا رو هم قبول کنی.

سومین مطلب اینه که من الان باید در مورد حق خودم در برابر تو دفاع کنم ، پس بخون:

آخه احمق جون مگه تو و امثال تو برای من حقی گذاشتین که بخوام ازش دفاع کنم؟ مگه اون دانشجویی که تو کشتیش و میکشی و خواهی کشت ، یا در شرایط بهتر حبسش کردی و می کنی ، نمیخواست از حقش که هنوز حتی مطرحش نکرده بود دفاع کنه؟  یا مثلا" اونی رو که به زور سوار ماشین میکنی رو بهش اجازه میدی که بگه : به تو چه ، این حق منه که اینجوری بگردم یا اینجوری اعتراض کنم یا ....

تو کی هستی که میخوای من از حقم در برابر شما دفاع کنم ؟ از همه اینا هم که بگذریم ، مگه اینجا جنگله که هر کی میرسه بخواد از حقش دفاع کنه؟ تو مثل اینکه علاوه به اینکه به فضا نوردی علاقه داری ، به فیلم وسترن هم علاقه داری . کاملا" شبیه ۱۸۷۰ امریکا ، که هر کسی برای اینکه به حقش برسه یه کمری میبست و مردم رو  میکشت رفتار میکنین . میدونم که شعورت به این چیزا قد نمیده ولی مطلب چهارمم رو واقعا" تو و امثال تو نکبت باید جدی بگیرین

مطلبب چهارمم در واقع اعتراض و گوشزدیه در رابطه با مطالب روز که می نویسی . یکی نیست به شماها بگه ۱۸ تیر رو من که درست نکردم، یه سری سبک مغز مثل تو اومدن این بساط رو راه انداختن ، حالا که گذشته ، باز شماها پای اشتباهاتتون وایسادین و شروع کردین به جو سازی و بوق و کرنا کردن اون واقعه در صورتی که نمیدونین دارین فضا رو برای یه عده از خودتون بدتر حاضر میکنین.یه عده ای که اگه قرار باشه شماها رو از سر راه بردارن، مردم بیچاره ما رو نابود می کنن. میدونی اونا کی هستن؟ امثال مثل آریافر و دار و دستش، یه سری آدم که برای رسیدن به هدفشون حاضرن مردم رو دو دستی زیر باد کتک شماها قرار بدن ، راحت بگم از حماقت شما بر علیه شما و مردم استفاده کنن یا به نوعی از آب گل آلود ماهی بگبرن. با تنشهایی که تو امثال تو در جامعه ایجاد می کنین بستر لازم رو برای اونا آماده میکنین ، میدونی داری چه خیانتی به مردمت می کنی؟ و میدونی اونا چرا دارن رشد می کنن و پا می گیرن؟ یه سر به وبلاگ آریا فر بزن ببین چطوری پرچم سه رنگ مملکتم رو با نشان شیر و خورشید که نماد قدرت ایرانمه داره به نمایش می ذاره ، ولی تو و راهی کودن چی ؟ دعای فرج گذاشتین روی پیشونی وبلاگتون. آریا فر برای من از در نظراتم  اشعار مصدق خود فروخته رو مینویسه و تو میای برای ۱۸ تیر شهر آغاسی رو مینویسی ، اگه اونا رفتن انگلیس و فرانسه علم یاد گرفتن ، امثال تو حتی تا قم و جمکران هم بزور رفتن. اگه اون داره خاطره پدرانمون رو که هنوز ۷۰ سال ازش نگذشته زنده میکنه ، تو داری ۱۴۰۰ سال پیش رو که تاریخ جای دیگست به مردمت دیکته میکنی ، حالا خودت رو بذار جای مردم ، واقعا" چه تصمیمی میگیری؟

عدالتخواه کوچولوی پخمه ، کلاهت رو بنداز بالاتر،  برو سرت رو بکوب به دیوار شاید اون مغز شسته شدت یه تکونی بخوره و از ....خلی در بیای. میدونم تو هم مثل متوهم کوچولو (راهی) هیچی نمیفهمی ولی اگه اپسیلونی تو بفهمی اون الاغ هم افسارش میوفته دست تو.

 

 

 

و اما عالیجناب آریا فر بزرگ مرد تاریخ شورش ، مردی که انقلاب کبیر فرانسه را برای ایران به ارمغان می آورد!

 

خیر از جوونیت ببینی پسرم ... ، پیر شی ننم .... واقعا" تو و امثال تو خجالت نمیکشین؟شما واقعا" انقدر خبیث و ناجوان مردانه مردم خودتون رو زیر چکمه های امثال گاگارین(عدالتخواه) میفرسین؟ شما زیر پرچم ایران (که نشان زیبای شیر و خورشید رو که تنها یادگار ایرانمون هستش) دست به خیانت می زنید؟ شما هم  مگه تاریخ رو به روایت دهه ۶۰ و ۷۰ میخونین که با اسم مصدق وطن فروش دست به اغفال مردم می زنید؟ شما که دستتون به خون مردم آلوده میشه ، میمردید ۳۰ سال پیش دستاتون رو با خون اجنبی ها آلوده کنین؟ اصلا" اون وقت مگه شما مرده بودین؟ الان که همه چیز تموم شده دارین با بیرق یه شخص دیگه ، به قیمت خون مردم و به کام فرد دیگه آشوب به پا می کنین؟نه آقای آریانفر اینطری نه به صلاح توئه نه به صلاح مردم.مگه از آخرین بلوایی که در پارک ملت به راه انداختین ، نتیجه ای بهتر از اینکه مردم رو زیر باد کتک رفتند عایدتون شد؟تو رو به خدا شما از شعار گویی و اغتشاش دست بدارین .که همین وضع ما خودش یه کلاف سر در گم یکصد تیکه است.

در آخر هم آقای آریافر انقلابی بزرگ ، من به ساز شما کوک نیستم و نمیشم ، پس از این دعوتنامه های بلند بالا برای عمه جانتان بفرستید که شدیدا" لازم دارن!

 

 

آخ خسته شدم از بس تایپ کردم ، از همه دوستان خوبم میخوام که برام نظراتشون رو بذارن تا حداقل این اقایان و بنده بفهمیم چند چند هستیم و خیال همه هم راحت من هنوز همون آدم عاشق پیشه ام خارج از همه مسائل اقتصادی و سیاسی و مذهبی و به امید مطالب پر بار تر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:12  توسط هاتف  | 


جوابیه داغ از وبلاگ حرفهای داغ به نظر یک عنصر وابسته (حتما" بخونید ـ ببینید و نظر بدید) 

چند وقت پیش مطلبی از من نوشته شد به عنوان مولکول عشق ، که شخصی به نام عدالتخواه در پست نظرات چنین نظری رو ارسال کردند :((نميدونم اگه غربي هاهم 24ساعته منظومه عاشقانه مي سرودندوجووناشون فقط توخط به اصطلاح عشق وعاشقي بودن تافضامي رفتن يانه)) . منم از روی کنجکاوی سری به وبلاگ ایشان زدم ، شما هم سر بزنید بد نیست ببینید که با کی طرف شدم.

http://www.qoba.blogfa.com

 من ۲۸ سالمه و تمام طول زندگیم بیشتر از اونی که به خودم فکر کنم به مردمم و وطنم فکر کردم.اما تو چی؟ غیر از این بوده که به نابودی و حقارت هم وطنت فکر کنی؟ تو و امثال تو بودن که به دانشگاه تهران ریختن و جوون این مملکت رو به باد کتک گرفتن. تو  و امثال تو هستن که جوون مملکت رو به خاطر خوش تیپی و خوش لباسی به زور کتک بازداشت می کنن.آقای به اصطلاح عدالتخواه: جوون غربی ۲۴ ساعت روزش رو مطلب عاشقانه نمینویسه ، به خاطر خوش لباسی بازداشت نمیشه ، کتک نمیخوره ولی به فضا میره . ما هم میتونستیم مثل جوون غربی باشیم  و به فضا بریم ، ولی افکار پوسیده و تحجر گرا تو باعث میشه که رو زمین سوار الاغ بشیم! من ۲۴ ساعت از شبانه روز رو مطلب نمیگم. ۱۶ ساعت رو برای ۳۵۰ هزار تومان در ماه کار میکنم ، ۳ تا ۴ ساعت رو مطالعه، تحقیق و نوشتن مطلب میکنم و کمتر از ۴ ساعت رو استراحت میکنم ، میخوای ۴ ساعت رو استراحت نکنم برم برای تو فضا پیما بسازم .تویی که دم از دلسوزی برای مملکتت میزنی و امکاناتش در اختیارته چرا نمیکنی؟ من  ترمی ۵۰۰ هزار تومان بابت درس خوندنم هزینه کردم ولی تو مجانی میتونی درس بخونی. اگه من الان مجبورم ۱۶ ساعت در شبانه روز کار کنم ، تو که میتونی با ۴ ساعت کار در روز ۳ برابر من حقوق بگیری . واقا" تو بیشتر از ۴ ساعت کار میکنی ؟ به خدا نه . تو وقت داری امکانات داری پس مرگت چیه برو بساز! اما واقعیت میدونی چیه؟تو عرضه نداری ، تو عنصری هستی که نمیتونی تنها تصمیم بگیری.اگه من با ۱ ساعت فکر کردن میتونم ۲۰ صفحه شعر بنویسم پس میتونم با یک سال تلاش موشک بسازم ولی تو نه.تو فقط میتونی بری و خاطرات گذشته رو پیدا کنی و یا اونا حال کنی ، نگاه به آینده هم که نمیکنی. همون گذشته بود که تو دانشجو رو از پنجره بیرون انداختی و کشتیش ، این شاید همونی بود که میخواست طراحی یه راکتور هسته ای رو بکنه.یا همون آدمی که الان به خاطر خوش لباسی افتاده بازداشتگاه ،  فکر ساخت فضا پیما تو رو بکنه.آقای عدالت خواه ، اگه من وقت ندارم کارایی رو که تو دوست بدی انجام بدم برو خودت انجام بده ، به جای اینکه ۱۰ ساعت بخوابی و ۴ ساعت کار کنی و باقی وقتت رو بری مجالس روضه خونی و آخر شب هم بری چهار راه ببندی و تشخیص بدی که کی خوبه و کی بده ، کمتر بخواب و برو مطالعه کن و موشکت رو بساز ، برو فضا و ... (مردان کوچک آرزو میکنند و مردان بزرگ اراده)حالا آرزو کن که یه روز بری فضا ! مطمئن باش من و امثال من این کار رو برات نمیکنیم . تا وقتی که تو دم از عدالت و عدالتخواهی میزنی وضع ما بهتر از این نمیشه چون تو فکر میکنی عدالت یعنی اینکه منم مثل تو تا نافم باید ریش بذارم ، یقه پیراهنم رو تا دکمه آخر ببندم و یه نعتین هم سره پام بندازم و چندین ساعت از روز رو هم برم سینه زنی و مجالس مذهبی و هر وقت هم فرصتی شد برم مردم رو کتک بزنم یا شعار بدم انرژی هسته ای .... والا به خدا این عدالت نیست این دیکتاتوریه (البته اگه معنیش رو بفهمی) آقای عدالتخواه ، آقایی که فکر میکنی عدالت یعنی گردن کلفتی ، چرا فکر میکنی نسبت به مردم وظیفه داری ؟چرا فکر میکنی که ما هم مثل خودت لگام نیاز داریم؟ من که برای دلم و برای خودم مطلب مینویسم چرا منو انگولک میکنین؟ آقای عدالتخواه ، مریض روانی، برو راجع به جملاتم فکر کن البته تاثیری نداره میدونم ولی شاید ...

از تمام دوستان خواهش میکنم نظر خودشون  رو حتما" بذارن تا من و آقای عدالتخواه بدونیم که حق با کیه به آدرس : http://www.qoba.blogfa.com  که وبلاگ آقای عدالتخواهه حتما" سر بزنید.

.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:45  توسط هاتف  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:38  توسط هاتف  | 

من امروز یه مطلب رو به عنوان مولکول عشق در سایت دانشجویان (www.academist.ir) خوندم ،به نظرم جالب اومد . گفتم بد نیست که شما هم استفاده کنید:

مولکول عشق

وقتی عاشق می شویم به نظر می رسد مغز ما طبیعی فعالیت نمی کند . کف دستانمان عرق می کند نفسهایمان بند می آید ، به درستی نمی توانیم فکر کنیم و احساسی شبیه به اینکه پروانه ای در دلمان پر میزند به مادست می دهد. با این همه این احساس شگفت انگیز است . جرقه آن می توانــد با چیــزی به سادگی دیدن چشم ها ، لمس کردن دست ها،شنیدن موسیقی یا خواندن کتابی به وجود آید.

عامل ایجاد این تحریک، مولکول کوچکی موسوم به فنیل اتیل آمین است.این مولکول همراه بـا دوپامین و نوراپی نفرین میتواند یک حس نـا معلوم ولی شادی آفرینی را که منجـر به علاقه سیـر ناپذیری می شود ایجاد کند.ولی متاسفانه در اینجـــا محدودیت هایی بــه خاطر برخی بمبـاران انتقــال دهنده های عصبـی ناشی از برخی پاسخ دهنده های کسل کننده وجود دارد.

فنیل اتیل آمین ماده ای شیمیایی طبیعی شبیه آمفتامین و دوپامین است که تجربه عالی عشق را برای ما فراهم می کند.

چیزی کــه توصیف عشق را مشکل می کند تلنگرهای اولیه آن در قشر جـلوی مغزاست که انسان را قادر می سازد لذت بودن بــا شخصی خــاص را ، حتی اگر تا آن زمان بک بار بیشتر او را ملاقات نــکرده بـاشد بــرای خود پیش بینی کند. اگر این تلنگرها به انــدازه کافی قوی باشند بــه آن ((حافظه آینده)) گویند کــه درگیر پاسخ به جنگ و گریزهای قدیمی قسمت جــلوی مغز و مسئول رفتـارهای ناخواسته ای چون لکنت زبان، عیاشی،لودگی و خنـده های بلنـد به لطیفه های دیگران خواهد بود.اندورفینها که ساختـاری شبیـه به مـرفین دارند بیشتر بـه ماده ای که می تواند در انسان احساس خوشـی و شعف ایجـاد کند شنـاختـه شده اند. این مواد به عشاق ، آرامش مشابهی می بخشد ولی نه در همان لحظات اول.

اندورفینها در مراحل اولیه جذب با تحریک تک یــاخته های خاصی در مغز میـانی بـه شکل کـاتالیزگر عمـل کرده و آمفتامین های طبیعی قوی یعنی دوپامین و فنیل اتیل آمین را تـحریک می کنند .آنهـا بــا فرمانهای خود در مغز فکر و خیال ها را طراحی می کنند ، هر فکرو خیالی را !!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:15  توسط هاتف  | 

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست

 

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست                  گــر دردمنــد عشـق  بنـالــد غـریــب نیـست

داننـد عاقـــــلان  کـــه  مجانیــن  عشـق را                  پــــروای قـول نـاصـح و پنــد ادیـب  نیـست

هر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد                 آنســت کــــز حیات جهــانش نـصیب  نیـست

در مشک  و عود و عنبـر و امثال طیبــات                  خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیـست

صیــد از کمنــد اگر بجهد بـوالعجب  بــود                  ور نــه چــو در کمند بمیــرد عجیـب نیـست

گــر دوست واقفست که بر من چه می رود                 بــاک از جفــای دشمن و جور رقیب نیـست

بـگریست چشـم  دشمن مـن بـر حدیث مـن                 فضل از غریب هست و وفـا در قریب نیست

زخنده گل چنـان به قفــــا او فتـــاده  بــــاز                 کـــــو را خبـــــر ز مشغـله عندلیـب  نیـست

سعدی ز دست دوست  شکایت کجـــا بری                 هم صبر بر حبیب کـه صبر از حبیب نیـست

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 17:41  توسط هاتف  | 

 

دارم همه چیز را می بویم!

با تمام وجود... می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور  یک تبسم می شوم، مبادا روزی از خاطرم برود عاشق بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد. آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد... سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را.... این مهربان ترین آدم ها را.... این بهترین یاران را و ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:6  توسط هاتف  | 

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:40  توسط هاتف 

سلام به بهار و سلام به عزیزانم

مدتها بود به وبلاگم نرسیده بودم٬ فکر کنم یه کم دیر شده برای خونه تکونی! ولی حالا اومدم

 یه مطلب بسیار زیبا در آرشیو نظرات بود از طرف عزیزترین موجود زندگیم.که این مطلب رو تقدیم میکنم به تمامی دوستان و بعد هم مطلب جدید به مناسبت بهار... یادم رفت بگم : سال نو مبارک

زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست

 گر بیفروزیش رقص شعله اش زیباست

 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...

 

نو بهار عشق

انعكاس صداي با شكوه عشق
ابرها را ز پس مي راند و مي راند و آنگاه
صدا مي خواند و مي خواند و آنجا؛

زهر پس كوچه اي،بر لب هر غنچه اي
در تب سرد دل هر كودكي
در آغوش وسيع جويبار،
آفتاب و انعكاس مهر آن
سر مي خورد
غنچه عاشق مي شود،
رود شاعر مي شود
كودكان از هر دري
دست در دست ماهي
وارد مي شوند.....

برف جاري مي شود،

اشك در جويبار چشم پنهان مي شود،
كوچه ها بوي نور و عطر ريحان مي دهند،
بيد هم شانه كنان،
گيسوانش را طراوت مي دهد.
نغمه هاي بلبلان بر شاخه ها
حس خوب نوبهاري مي دمد!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:55  توسط هاتف  | 

عاشقانه ها

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 4:36  توسط هاتف  | 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

                                                                                                         داستانی از پائلو کوئيليو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:10  توسط هاتف  | 

 

 

زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب !

 

 روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند

 امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و

 دیروز مردی را دیدم که ....

 خسته ام ،

 گاهی از خودم هم خسته می شوم !

 گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است

ولی با آمدنش روح دوباره به من داد...

حالا غم سخت فنا شدن روح را ندارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:53  توسط هاتف  | 

 عشق

با من از عشق مگوی که من عشقم

با من از مهر مگوی که من شمرم

با من از عقل مگــوی کـــه در خمــرم

بـامن از درد مگوی که سرمستــم

گر بـــه پيش آيــــی بـــرونـت کـنــــم

گــر زبون آيــــی خموشـت کـنـــــم

گــــــــر بـخـنــــــــدی نالانـت کـنــــم

گــــــر بـگـريـی امـيـدوارت کـنــــــم

چـــــون بخواهم تو را يــــار دهـــــم

چــــون نخواهم غم بی تيمار دهم

چـــــون برنجم تو را اشک دهـــــم

چــــون بخندم همی رقص کنــــم

گـــــر بخواهــــی مسـت شــــــوم

گــــــر نـخـواهــــی پـنـــد شـــــوم

گــر مـــــرا بخوانی هست شــــوم

گر خود از ياد بری نيست شــــوم

چو صوفيان از دستـــــم جام مگير

که من عشقم و باده رندانـــه زنم

Welcome to www.Naghmeh.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 23:17  توسط هاتف  | 

تسلی خاطر

ديد مـجنـون را يـکی صحرا نـورد

در مـيان باديــه بـنـشسـته فـرد

ساخته بر ريگ، ز انگشتان قلم

می زند حرفی به دست خود قلم

گفت ای مفتون شيدا،چيست اين؟

می نويسی نامه؟سوی کيست اين؟

هر چه خواهی در سوادش رنج برد

تيغ صرصر خواهدش حالی سترد

کی بـه لـوح ريـگ مانـدش؟

تا کسی ديگر پس از تو خواندش

گفت شرح حسن ليلی می دهم

خاطر خود را تسلّی می دهم

می نويسم نامش اوّل و از قفا

می نگارم نامه ی عشق و وفا

نيست جز نامی از او در دست من

زان بلندی يافت قدر پست من

نا چشيده جرعه ای از جام او

عشق بازی می کنم با نام او

<<سلامان وابسال>>

Welcome to www.Naghmeh.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 20:33  توسط هاتف  | 

راه رفتن روی نور آفتاب

نمی توانم صبر کنم ، می خواهم ببینم

که این شب چه طور خواهد گذشت

مرا لمس کن

تا از این احساسی که می خواهد ماندگار شود دور شوم

 

می توانیم کاری کنیم که عشق مان برای همیشه بماند

عشق ما از عهده آزمایش زمان بر خواهد آمد

در میانه دنیا مان

منتظر می مانم تا فقط مال من شوی

 

ما در نیمه شب

روی نور آفتاب راه می رویم

و احساس می کنم جایی ورای آسمان هستم

 

دستم را بگیر و چشمهایت را ببند

حرفهای ساده و شیرینی بگو که مرا به گریه بیاندازد

اشکهایم را با یک بوسه پاک کن

این لحظه های خاص وجود دارد

 

بیا از فرصت استفاده کنیم و عشق را تجربه کنیم

نه ، من تسلیم نمی شوم

تا وقتی که بگویی که در زندگی من خواهی بود

تا ابد

 

ما در نیمه شب

روی نور آفتاب راه می رویم

و احساس می کنم جایی ورای آسمان هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 15:32  توسط هاتف  | 

خوشرویــــان جهــــــان رحم ندارد دلشــــان

باید از جـــان بگذرد هرکه شود عاشقشـان

روز اول کــــه سرشتنــد ز گـــل پیکرشـــــان

سنگی اندر گٍلشان بود،همان شد دلشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 19:1  توسط هاتف  | 

لحظه های سخت انتظار

میگذرد لحظه ها ،لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد!

دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد ...

لحظه دیدار تو یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی ...

نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است ...

مینشینم به انتظار طلوعی دیگر و حسرت روزهای لبخند و شادی را میکشم!

به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...

با رفتنت بدان من نیز خواهم رفت!

میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه است و با فاصله ها هم صداست!

سرد تر از همیشه ، روزهای بی عاطفه تر از گذشته!

کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد

و بار دیگر خورشید ، طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد...

به انتظار خورشید و به انتظار دیدنت خواهم نشست ای بهترینم!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 18:29  توسط هاتف  | 

 
برگ سفید قلبت
 

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

نقاشی کن عکس خورشید را و در پشت پنجره  سرد تنهاییم بگذار

 تا بر من بتابد و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه بخشد...

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

 نقاشی کن امواج آبی دریارا تا ماهی کوچک قلبم در آن آرامش آبی

 از حس بی تابی رهایی گردد...

نقاشی کن اسب چابک  عشق را تا مرا ببرد ،ببرد به آنجاییکه فقط

تو باشی و من باشم و عشق و نور...

برایم  نقاشی  کن  نم نم  باران  را  تا  شوره زار  دلتنگی ام  دشتی

سرسبز گردد...

نقاشی کن سایه بان امنیت را تا در زیر آن ببافم فرشی از جنس آرامش

و روی آن فرش بنشینم در انتظار تو...

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

نقاشی کن عکس خوشبختی را و بر دیوار زندگی ام بیاویز...

نقاشی کن کوهی بلند را تا در قله ی آن کوه بلند در گوش آسمان بخوانم

که آه من چقدر خوشبختم،خوشبخت...

آری نقاشی کن عکس خورشید را ،کوهی بلند را ، اسبی چابک را،تا مرا

ببرد به آنجاییکه عشق و نور باشد و تو باشی و من باشم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 16:51  توسط هاتف  | 

 

جان مریم چشماتو وا کن سری بالا کن در اومد خورشید

 

شد هوا سفید وقت اون رسید بریم به صحرا

وای نازنین مریم وای نازنین مریم

جان مریم چشمات ووا کن من و صدا کن بشیم روونه

بریم از خوونه شوونه به شوونه به یاد اوون روزها

وای نازنین مریم وای نازنین مریم

باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم

ای کاش می خوابیدم تو رو خواب میدیدم

خوشه ی غم تووی دلم زده جوونه دونه به دوونه

دل نمیدونه چه کنه با این غم

وای نازنین مریم وای نازنین مریم

بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم درو کنیم گندم هارو

بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم درو کنیم گندم هارو

بیا نازنین مریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 2:50  توسط هاتف  | 

بهـــــــار

بهار یه اسمه ، یه پدیدست، یه دوسته

 کسـی کـه بایــد قــدرش رو دونست .

 بهـــــــــار.....
بهار رو بي بوي بهار مي خوام.......
دنيا رو بي بهار .....

من بهار زيبايي ها رو مي خوام.......
بهار موندني .....
يه بهار هميشگي ....
اين بهار مثله همه بهار هاي ديگه مياد و مي ره .....
چي ازش باقي مي مونه ؟........
چي از بهار هاي قبل باقي مونده ؟ .....
 با اين وجود با همه قدرت پيش به سوي يه طراوت فاني ديگر ......
 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 23:45  توسط هاتف  | 

آسمون آبی

کاش بالهای من رو نمیشکوندی عزیز

تا من در این پرواز همرات بودم و ...

پروازت بی خطر باشه الهی ...

 

بعد از مدتها نفسی تازه تازه کردم با رسیدن به انی که دوستش داشتم

اما از بخت بد ... زمین را ترک کرد به همین سادگی ...

و حال زمین و اسمان – فلک و افلاک رو نفرین میکنم که چرا ...

و من میان هزاران چهاراه سرگردان

 پسری که روزگاری به تموم ارزوها و رویاهاش رسیده بود

و طعم آرامش رو چشیده بود حالا تنهای تنها دل خوش به خاطرات او هستم

کمی تا قسمتی پلکهام رو باز کردم خیلی دلم پر هست ، با حرفهای دلم چه کنم

نمیدونم تا کی تا کجا باید فریاد بزنم تا فریاد رسی پیدا کنم نمیدونم کسی حرفهای منو میفهمه ...

دریای چشمام بیشتر از همیشه پر از آب هست و ابرهای پشت پلکهام آماده بارش اند

که شاید در میان خاطرها و یاد او لبخندی بر لب های سرنوشت بنشینه و ...

وقتی از مسافر یه غبار باقی میمونه لابد باید اه کشید و شبهای خوش پاییزی رو فراموش کرد

نمیتونم ترسم رو پنهون کنم از غیبت ستاره سارای عزیز تو اسمون دلم

از حصار کاهگلی تقدیر میترسم که سراغ اینده رو بگیره و همین یاد و خاطره سارا رو از من جدا کنه

ولی من در کنار پنجره ، پرده زمستانی سرنوشت رو کنار میزنم تا واقعیت رو ببینم

حال بدون ترس سراغ افتاب رو میگرم تا بگه ستاره من پشت کدوم ابر پنهان شده

اره خوب با دیدن دوباره ستاره عزیزم تموم آرزوهامو زمزمه میکنم

با دیدن یادگاری سارا میتونم سرود رستگاری و ارامش رو روی لبهای خسته تکرار کنم

اره حتی میتونم با حضور او تو پاییز تموم فضای بن بست کوچه های تقدیر رو طی کنم

فقط کافیست تو اسمون دلم رخ بنمایی ، تا دوباره به کوچه های خوشبختی سلام کنم و بعدش

به خونه ماه سرک بکشم و حتی روی ابرها با یادت قدم بزنم

اما لرزش و ریختن برگهای درختان رو نمیتونم از حافظه پاک کنم

یاد اوری اون صحنه تموم وجودم رو میلرزونه

و حس میکنم رود بی چشمه چشماش خشک شده اره احساس میکنم تموم رویاهام دود شده

خیلی دوست دارم دوباره گلهای وحشی عشقت رو بو کنم ... عزیز

اما باید کویر رو خبر کنم سارا یک پیکر برهوت بود

و این خشکی روح من رو سر مست و مدهوش میکرد

هیچ وقت از اینکه تو این مدت عاشقانه دوستت داشتم پشیمون نمیشم ... هرگز ...

دلتنگ تر از همیشه به عهد خود وفادارم و دلخوش هستم به فرداها

فیلم وادع منو سارا خیلی وقته که کلید خورده ولی حضور همیشگی او در کنارم رو حس میکنم

تموم ارامش من همین هست ...

این حس من رو به مسلخ سارا میبره چه لذتی هست مردن برای عشق

اره خوب منم ارزوی پرواز دارم میتونم بگم که پرواز رو به خاطر سپردم .

اخه روزهای تلخ تموم نمیشه حتی زمانی که دستمال سفید رو مقابل سرنوشت بالا بردم اما ...

حتی در پهنای صورت سارا مهتاب رو میهمان کردم

 شاید دل سرنوشت به رحم بیاد و مارو تنها بذاره با هم

اما نشد و من تو راه مبارزه با سرنوشت قرار گرفتم دوباره

این بار سارا رو میهمان دل تنگم میکنم برای حضورش ....

گلدسته های زنبق و نرگس رو سر راهش قرار میدم شادی و نشاط رو روی درختها رویاندم

هر کاری میکنم سرنوشت بشنوه نجوای روح انگیز ماه رو ...

تا بدونه که من هرگز بی سارا نخواهم بود

تو این راه فقط عمر من سپری شد برای رسیدن به ارزوهای کال اما ...

لذتی بردم از زندگی تو رویاهام با سارا که هیچ کس نخواهد به این ارامش ابدی برسه

میدونم تموم روزهام و ارزوهای دیگم تباه شد ولی به همین خاطر هیچ وقت ...

هیچ وقت از بغضی که تو گلوم هست برای وداع همیشگی او حرفی به میان نمیارم تا ...

تا کسی نگه با این همه احساس تو رو تنها گذاشت ... ولی این وداع هم باعث جدایی ما نشد

حال فقط سرم رو روی شانه ارامش بخش سارا میذارم

چشمهای خودم رو سنجاق میکنم به اسمون زیبای چشمهای او

تا از دالانهای تلخ روزگار گذر کنم و برای همیشه به او برسم

میدونید باورم شده - دیگه سارا تو کوچه های تاریک حقیقت حتی روی پلکان مهتاب هم نیست

فهمیدم که او رفته

اره اون راهی دنیایی ناشناخته شد تا من باورم بشه

اره من برای همیشه از عشق سارا ابدیت ساختم

 

ای کاش کنارم بودی عزیز   ای کاش .....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 0:1  توسط هاتف  | 

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

                      به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم                     

زنده یاد، فروغ فرخزاد

                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 20:51  توسط هاتف 

امروز یه داستان بسیار جالب براتون دارم ، داستانی که خود من رو به وجد در آورد، حتما" بخونید و نظر بدید

این داستان با عنوان  خدا، انسان و پلنگ ، یه داستان خوندنی بسیار با حاله

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 20:45  توسط هاتف 

خدا . انسان و پلنگ ... 

 

 آخرین دانه سیگارش را از جیب بیرون کشید ، به گوشه لب گذاشت آنوقت نگاهی به پلنگ قوی هیکلی که از دمدمه های صبح در دو متری او چندک زده بود و با چشمهای گرد و قهوه ای رنگش زلزل نگاهش می کرد انداخت.

می ترسید اگر کبریت بکشد جرقه آن بهانه ای برای شروع جنگ شود و آنچه را که از شپیده صبح در انتظارش بود بوقوع بپیوندد.

کف دستهایش ا حمایل شعله کبریت کرد، برای یک لحظه روشنی کمرنگی از لابلای انگشتانش بیرون زد ، پلنگ تکانی خورد ، غرشی کرد و دوباره همان سکوت خسته کننده و اعصاب شکن بین این دو موجود برقرار شد.

***

اسمش حسینعلی بود ، علاقه عجیبی به شکار داشت . استخوانهایش در جستجوی شکار در فراز و نشیب مردابها و کوههای جنگلی شمال خورد و خسته شده بود.

هر وقت در کوچه پس کوچه های شهر سرو کله اش پیدا می شد لاشه یک قرقاول و یا هیکل خون آلود غزال جوانمرگی را به دوش می کشید.

به راهها و کوههای جنگلی کاملا" آشنا بود ، مثل یک روباه در جستجوی طعمه بو می کشید و پیش می رفت. هرگز نگذاشته بود شکار او را دست بیاندازد . فقط کافی بود سایه حیوان بخت برگشته ای روی تنه درختی نقش بزند و انگشتش را روی ماشه تفنگ بفشارد.

وقتی گلولهای از تفنگ پنج تیرش شلیک می شد چانه حسینعلی می لرزید، چشمهای گرد و مرغی اش میدرخشید و با قدمهای شمرده به سمت لاشه گام بر میداشت .

اول آن را بو می کشید و برای این کار هم هیچ دلیلی  نداشت ،بعد پوست حیوان را با دقت و ظرافت یک استاد منبت کار می کند و آن را بدوش می کشید.

شاید برای اولین بار بود که در تاریخ شکار او حادثه ای رخ می داد ، نیمه های شب دهات اطراف را با کومه های کوتاه و پراکنده شان بطرف جنگل «گلاب زنبق» پشت سر گذاشت تا دمدمه های صبح خود را به چشمه مولا برساند.

این چشمه در جنگل گلاب زنبق آبشخور حیوانات وحشی بود و شکارچیان آن سامان آن را به خوبی می شناختند.

حسینعلی خیلی آ رام و خونسرد به طرف چشمه مولا پیش می رفت که ناگهان از میان تاریک و روشن صبح پلنگی آهسته خزید جلویش و در برابرش ایستاد.

این پلنگ مانند همه همجنسان خود دارای بدنی کشیده و روی پوستش لکه های منظم سیاهرنگ داشت.دندانهای پیشینش تیز و  برنده بود اما نگاهش و حرکاتش با همه پلنگها فرق می کرد ، حمله نمی کرد، آرام و صبور بود و با دقت یک عتیقه شناس شکار یا شکارچیش را زیر نظر داشت ، مثل اینکه تا آن روز با چنین موجود دراز و دیلاقی روبرو نشده بود و می خواست حریفش را خوب بشناسد بعد وارد عمل شود.

حسینعلی به محض مشاهده پلنگ انگشتش روی ماشه رفت اما دیر شده بود و پلنگ آنقدر نزدیک شده بود که در صورت تیر اندازی گلوله اش به خطا می رفت ، و دندانهای تیز شکار به تنش می نشست .او هم آرام و خونسرد روی تخته سنگی که ره آورد سیلهای کوهستانی بود چمپاته زد و نگاه خیره و بهت ده خود را به چشمان پر شقاوت پلنگ دوخت.

کم کم خورشید از پشت شاخه های درختان سر در هم جنگل بالا آمد و پشه ها و مگسهای جنگل به وز وز افتادند . از فاصله چند متری صدای ریزش یکن.اخت آب روی تخته سنگها به گوش می رسید و حسینعلی در انتظار حمله پلنگ دستش زیر چانه حلقه کرده و بی حرکت نشسته بود.

بوی مرطوب جنگل و آوای گنگ آن در اطراف پیچیده بود. به نظرش می رسید که تخته سنگها ، شرشر آب ، حرکت سرد و کوتاه برگهای درختان جنگلی همه و همه برای مرگ او توطئه کرده اند. پلنگ نگاه سرد و ماتش را روی چهره حسینعلی میخکوب کرده بود، هر وقت حسینعلی تکانی می خرد پلنگ نیم خیز می شد ؛ می غرید و چنگالهای نیرومندش که به نظر تهدید آمیز می آمد را در خاکهای مرطوب جنگل فرو می برد. حسینعلی با اینکه مویش را در شکار حیوانات وحشی سپید کرده بود نمی دانست پلنگ چرا حمله را آغاز نمی کند.ابتدا فکر کرد پلنگ سیر است و می خواهد او را در فرصت مناسبی ببلعد، اما وقتی خورشید خود را سینه خیز از میان ابرهای پراکنده آسمان بالا کشید و از حمله پلنگ خبری نشد این موضوع برایش معمایی شد .

دیگر حوصله حسینعلی به سر آمده بود ، با عصبانیت تف غلیظی روی سبه های نرم و نازک جنگل انداخت و قر زد: پدر سوخته را ببین چه جور منو نیگاه می کنه؟ پس چرا معطلی؟ لابد دلشو نداری ...

پلنگ غرید و چنگالهای برنده اش را در زمین فرو کرد ، حسینعلی خودش را جابجا کرد منتظر حمله پلنگ شد اما باز هم سکوت لعنتی برقرار شد و حسینعلی ادامه داد.

شاید هم می خواد منو زجر کش بکنه ، شاید هم عزرائیل هنوز فرصت قبض روح منو پیدا نکرده...

فکر عزرائیل، در این مهلکه سرگرمی تازه ای شد ، نمی دانست چرا در آستانه مرگش دلش برای عزرائیل میسوزد.

عزرائیل باید آدم بدبختی باشد ... آخه یه نفر آدم یا فرشته چطور می تونه توی دنیایی به این بزرگی در هر لحظه جون هزاران نفر رو بگیره؟ شاید خدا اولاش فکر نمی کرده نسل بشر اینقدر زاد و ولد می کنه و زیاد می شه ... با این حساب باید هر آدمی در انتظار عزرائیل بدبخت چند ساعت انتظار بکشه ... تازه این عزرائیل بدبخت چطور به زن و بچه ش میرسه ...

برای اولین بار از تصور روبرو شدن با عزرائیل عرق سردی روی پیشانی اش نشست و مهره پشتش تیر کشید ، کمی عصبانی شد و زیر لب قر زد : درسته که آدم با دین و ایمونی هستم ، درسته که هر وقت ماه رمضون رسیده روزه گرفتم و پیش خدا سجده کرم اما

اخه منم حق سئوال دارم ، شاید هم اگر یکی از اون آخوند ها مثل من چند ساعتی روبروی عزرائیل می نشست این سوال  را از خدا می پرسید :

می خام بپرسم خدا واسه چی این عزرائیل رو خلق کرد و به جون آدم انداخته؟بهتر نبود با مرگ موش ، تریاک ، زهر ، صندلی الکتریکی و از این قبیل چیزها جون آدمو می گرفت؟

اصلا" چرا می خواد جون بگیره ...چرا مرگ رو واجب کرده ...

شاید هم این یه وسیله تفاخر به آدمیزاد باشه ... کسی چه میدونه... فقط فکــــــر پری ناز می تونست حسینعلی رو از دلسوزی به حال عزرائیل و استنطاق خدا خلاص کنه.

فکر پری ناز در سراسر وجودش پخش شد و هنگامی که نگاه تهدید آمیز پلنگ را دید این فکر داغش کرد.

به سرش زد که اگر امشب به شهر نرود چه به سر پری ناز خواهد آمد ؟

لابد پری ناز نا دمدمای صبح توی رخت خواب اشک می ریزد، آه می کشد و غصه می خورد و فردا صبح مردم بیخ گوش هم پچ پچ میکنند و با موذی گری از هم می پرسند: پس حسینعلی کجا رفت؟چه بلایی سرش اومده ؟...

دو سه نفر قسم می خورند که او را هنگامی که در دهان پلنگ یا گرگ لقمه لقمه می شده دیده اند، طلبکار ها می گویند : پدر سوخته حسینعلی خودشو به موش مردگی زد ، پولای ما رو بالا کشید و زد به چاک..

همسایه ها پیش گوش پری ناز می خوانند : خواهر واسه این پیرمرد هفهفو گریه نکن ، ذلیل مرده سر پیری خاطر خواه شده و با سلیطه عایشه رفته آنور کوه ...

مردم فقط می خواهند چند لحظه سر خود را با افسانه های عجیب غریب که به میل خود ساخته اند سر گرم کنندو و بعد از چند روز افسانه تازه ای ، خاطره افسانه کهنه مفقود شدن حسینعلی را خواهد گرفت.

حسینعلی زیر پنجه افکار قبل از مرگ اسیر و زبون شده بود ، انگار همه مسائل ممکنه زندگی در یک توپ بازی جمع کرده و به سر و کله اش می کوبید...

وقتی نگاهش از روی چنگالهای تهدید آمیز پلنگ بروی خاک مرطوب افتاد بی اختیار به فکر گور افتاد و بر بیچارگی خودش اشک ریخت.

- حیف که بعد از مرگ لااقل یه نشونی از من باقی نمی مونه و استخوانهایم زیر بارون می پوسه ، شاید هم شبها حیوونات با جمجه ام بازی کنند...

ولی چند لحظه بعد به خودش دلداری می داد :

- مرده گور می خواد چه کنه؟  وقتی آدم می میره دیگه همه چیز تموم میشهو فقط اینجا کسی نیست که به بهونه مرگ منو لفت لیس کنه ...

بی اختیار صدای غم انگیز قاری قبرستان در گوشش پیچید و از اینکه بعد از مرگ چنین مزاحم احمقی ندارد خوشحال شد.

حسینعلی تکانی به خود داد تا شاید سیل افکاری که به مغزش هجوم آورده بود را براند.

تکه های ابر در زمینه آسمان جنگل جابجا می شد، مه غلیظی از دامنه کوه سینه خیز خود را به عمق جنگل می کشاند.صدای ریزش آب موسیقی غم انگیزی که بوی تنهایی و آوارگی می داد به گوش جنگل می خواند ، چشمه مولا هم نمی دانست که آبهای او آواره کدام سنگلاخ خواهد شد.

پلنگ با پشه سمجی که ثمر وجودش تب و لرز است در بازی و کشمکش بود و انگار حضور حسینعلی را به کلی از یاد برده  بود.

برای لحظه ای برق امید در افکار تاریک حسینعلی درخشید و او را از سرداب مرگ بیرون کشید.

آیا ممکن است پلنگ او را ندیده گرفته و از گناهش گذشته باشد؟

آرام از جایش بلند شد و روی دو پایش ایستاد، ولی ناگهان نیشهای درازش را نشان داد و حسینعلی دوباره روی تخته سنگ لغزید و نگاهش را به آسمان دوخت که به تدریج گرفته  و عبوس می شد.

حسینعلی آخرین لحظات زندگی را طی می کرد ، حالا او می دانست در سنین چهل پنجاه سالگی قدرت مقابله با یک پلنگ وحشی را ندارد مرگ را با همه زشتی و سردی در کنار خود احساس می کرد ، مرگی که به او مجال میداد قبل از فرو رفتن در تاریکی ابدی درباره آینده فکر کند.

حسینعلی در افکار خود می خواست به هر ترتیب حالا که زندگیش را  زیر دندانهای سپید و براق پلنگ از دست می دهد ، آینده ای برای خود بسازد ودر راه آینده به کمک آیات مذهبی به صحرای پر شر و شور قیامت منتهی میشد که از بس سر و صدا و جنجال در آن بود دلش را می زد .تعجب می کرد چطور خداوند برای حساب و کتاب میلیاردها انسان فقط دو نفر را مامور کرده که برای حساب و کتاب زندگی هر انسان مو را از ماست می کشند و آنقدر معطلش می کنند و چک و چانه می زنند که دیگران زیر آفتاب سوزان قیامت ، داد و بیدادشان به عرش می رسد.

از این آینده تلخ و بی حساب و کتاب که فقط دو نفر محاسب تنبل و مو شکاف جوابگوی آن هستند به شدت وحشت کرد و تصمیم گرفت مطلقا" از آن بگذرد و لا اقل در آخرین لحظات زندگی دلکش ترین خاطرات خود را به یاذ بیاورد و با آن خاطرات بمیرد.

نگاهش را به سمت مغرب خیره کرد، آنجا خانه اش بود ، پری ناز همسر کوچولو و قشنگش توی حیاط جارو می کرد ، لباسها را می شست و با دقت و ظرافت خاصی گوشت شکار را قیمه می کرد.

چند سال پیش پری ناز را از یک خانواده مفلوک گیلک با پانصد تومان مهریه خریده بود ، پری ناز از اولین روزهای ورود مثل سگی برای صاحب خا نه اش که کارمند دولت و شکارچی معروفی بود، دم می جنباند و خودش را در دل سنگ و سخت این مرد که عشق وحشتناک و مکروهی نسبت به شکار داشت جا می کرد.

پری ناز اندامی ریز و کوتاه داشت و بی باهت به یک عروسک فرنگی نبود، همیشه می خندید و هنگامی که حسینعلی از گرد راه می رسید در آغوش شوهرش جستی می زد و مدتی با سبیلهای سپید و پیچیده او بازی می کرد ، حسینعلی در این حال قهقه ای می زد و با یک دست شکار مرده را از دوش می انداخت و بادست دیگر روی عضلات نرم و کوچک پری ناز می زد ، آنوقت کشان کشان او را به داخل اتاق می کشید و از آنجا فریادهایی مخلوط با فحش و قربان صدقه بیرون می زد.

 یک آهو از لابلای شاخه ها وحشت زده سرک کشید و رشته افکار حسینعلی را از هم گسیخت.

آهو چند لحظه بی اراده ایستاد ، نگاه پلنگ او را سست کرده بودبعد عقب عقب پس رفت و پا به فرار گذاشت.

حسینعلی با دیدن آهو دچار هیجان تازه ای شد ، فکر اینکه ممکنست پلنگ آهو را به او ترجیح دهد امیدوارش کرد ، ام وقتی آهو بدون هیچگونه خطری فرار کرد حسینعلی برای چند لحظه از یورش افکار انسانی اش خجل شد.

- برای چه میخوام اون حیوون زبون بسته قربونی نجات من بشه ... مگه او دلش نمی خواد زنده بمونه؟ پیش پری نازش برگرده ... صبحا خورشی طلایی و شبها مهتاب نقره فام را ببینه؟

برای نخستین بار از خودش ، از اینکه پانزده سال حیوانات را قتل عام کرده بدش آمد.

او تا شکارچی بود نمی توانست حال رقت بار شکار بدبخت را درک کند و حالا که یک شکارچی جلاد در کنارش نشسته بود مزه تلخ مکافات را می چشید.

نگاهی به سرت پای خود انداخت، به نظرش رسید که در دست و پایش چنگکهای عزرائیل روئیده و چهره اش حالت میر غضبها را دارد از خودش وحشت کرد و زیر لب ادامه داد : منم ... منم چند سال عزرائیل دیگران بودم ، چقدر خون ناحق به روی خاکهای مرطوب جنگل ریختم ، چقدر پری ناز ها را آواره و تنها کردم...

وجدان خفته شکارچی با سابقه جنگلهای گلاب زنبق بیدار شده بود و دم گرم خود را پخش می کرد و اعصاب صاحبش را در هم میکشید و می سوزاند ... نگاهش به چهره بر افروخته پلنگ افتاد مثل اینکه حوصله پلنگ سر رفته بود ولی در حمله مردد و مشکوک بود، حیوان هرگز با چنین موجودی روبرو نشده بود ، شاید این موجود دو پا قدرتش بر او بچربد. در آنصورت مغلوب خواهد شد، او پلنگ مغروری بود که گمان می کرد خداوند موجودی قویتر از او نیافریده. اما حالا از چشمان ریز و حیله گر این موجود قدرت وحشتناکی می خواند خدا نباید چنین موجودی را می آفرید. مگر بیکار بود که این موجود دیلاق دو پا که استخوانهایش آنقدر وحشتناک و نوک تیز است و پوست سپیدی روی بدنش پوشیده بیافریند!

در مغز کوچک پلنگ طوفانی بر پا بود، قیافه آدمهای عاصی و توطئه چی را داشت.

حسینعلی حالت دفاع به خود گرفت انتظار سرآمده بود. پلنگ می خواست مصاف بدهد، در زندگی پلنگ غرور قویتر از عقل است!

حسینعلی چشمانش را به چشمان ریز پلنگ دوخت  احساس کرد در سایه روشن مردمک چشم حیوان شعله های مهیبی از آتش جهنم به هوا می خیزد. او یک عزرائیل، یک جلاد و یک مرگ مجسم بودکه نفس گرمش از فاصله کوتاهی بصورتش می خرد.

قطعات ابر ذر آسمان جنگل شناور بودند، یک قطره باران روی گونه های داغ حسینعلی شتک زد . نگاهش را از چشمان پلنگ به سینه آسمان دوخت، از جنگل مه رقیقی بالا می رفت ، صدای ضجه یک مرغ  سرگردان و آواره در فضا پیچیده بود ، بوی خزه های مرطوب مشام حسینعلی را می آزرد. دستی به ÷یشانی اش کشید و عرق صورتش را گرفت.

آه لعنت بر این زندگی آیا زندگی کردن به زحمتش می ارزد؟... نمی دونم من هرگز اینو نفهمیدم اما دلم می خواد دوبارهپیش پری ناز برگردم .او مثل همیشه کفشهایم را در بیاورد با دستمال عرق پیشانی ام را بگیرد بعد منو تو رخت خواب قلقلک بده ، سر به سرم بذاره ...

پلنگ غرید ، دوباره چشمان حسینعلی روی این موجود میخکوب شد.

آخرین لحظاتی بود که روشنایی حیات را می دید و پوستش رطوبت هوا را حس می کرد و فرمان مرگ او از بارگاه خداوند صادر شده بودو عزرائیل در جلد پلنگ جوش و خروش می زد، به نظرش می آمد که از ورای ابرها پدر و مادرش با لباسهای گشاد گیلکی و چشمان مات شیشه ای او را می نگرند و یک ملای لاغر و مردنی با صدای محزونی قر آن می خواند. کم کم چشمهایش سیاهی می رفت و قطرات درشت عرق از سر و کله اش می چکید .

پلنگ قدمی جلو برداشت و غرید و حسینعلی در حالیکه یک دسته موی خاکستری روی پیشانی اش ریخته بود و خون در گونه هایش می دوید با تمام قدرت فریاد کشید : خدایا می شنوی ، من نمی خوام بمیرم...

من باید پیش پری ناز برگردم ، خدایا اگر من جای تو در عرش نشسته بودم ریشه مرگ را می کندم ، حیفت نمیاید که پری ناز سرگردان و آواره شود، دلت نمی سوزد که در لابلای خاک مرطوب جنگل بپوسم ...

فریاد عصیان آلود حسینعلی همراه با غرش مهیب پلنگ زیر گنبد آسمان پیچید و درست بر فراز سر آنها ناگهان دو توده ابر چون دو کوه عظیم به یکدیگر اصابت کردند و از برخورد آنان برقی جهید و غرشی مهیب برخاست و در آن لحظه پلنگ روی هوا به طرف حسینعلی خیز برداشت و شکارچی با تجربه جنگلهای گلاب زنبق دستهایش را حمایل صورت کرده بود ، هر دو بر اثر اصابت صاعقه خاکستر شدند ...

و خداوند یک بار دیگر افکار عصیان آلود را در هم پیچید.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 20:36  توسط هاتف  |